هذیان نیست
دل تنگ ناله های شب های بی چراغ.!
ببین چگونه اختران سوخته را
سیاه چاله های تباهی
در کهکشانهای غرور
از یاد می برند.
درخت را کابوسی ست از تبر
و دل را وحشتی از درد
اما آسمان تهی
چگونه نور را تشریح می کند.؟
ببین چگونه اورکیده های صبح را
با زاله بار رویشان
قساوت داس های آهنین
اسیر خاک می کنند
بی آنکه ضجه های عذاب خویش را
مجالی برای آهی از
سوزشی
کوتاه یابند
هذیان نیست
تکرار حقیقت گنه کار است
عصیان ولی همچنان خاموش.
و
امروز تنها قناری های در قفس خانه های گرم
پاییز را حس خوشایند شاعری
خواهند نامید
ای توتنها مطلق
دشواری سرودن از تو را
با کدامین واژه باید
توجیح کرد
روز تلخ..........
روز تلخی بود
عبور از معبر ظلام
و گذار ازمرداب های تپنده
هراس
که چنگال یأس را
هیچگاه آوار نکرده بود.
توهم سیاهی بود
روزی که دیگر ستاره گان
برای شب های تار
اعتصاب کرده بودند
و ماه
همچنان
در سیاه چاله های اعتراض
پنهان بود.
ریشه های درخچه های رویش
از تشنگی
آه نمی کشیدند
زمین هیچگاه ترَک نداشت
حجیم سنگین بغض
گلوهای خیسشان را
مسدود کرده بود.
روز سردی بود
هنگامه ی گذار ابرهای نازا
در گرمترین بهاری که
خورشید اعتصاب کرده بود
و دیگر
بر موجهای کف آلود دریاهای رام
بی دریغ نبود
مَد
آرامش مرگزای ساحل را
تسریع می کرد.
و آن شب...
آن شبِ لجوج ِ بعد از روز
تنها واژه ِ پایان ِ رنگ نبود
ابتدائی بود غلیظ
که تصویری معصوم از چراغ را
مخدوش می کرد
آن شب
آن شب قیراندود ِتار
سیاه چاله های کتمان خویش را
از ستاره گان بیدادگر
سرشار کرده بود
و تنها
آشیانه متروک زاغ
با چشم های خیره در افق
نور باران بود
آن شب
آن شب پس از آن روز تلخ
دیگر ریشه های درخچه های
رویش
از چشمه های جاری مذاب
سیراب نگشتند.
آن شب
زمین نیز
اعتصاب کرده بود........
برگ.......
بااینکه خورشید می تابیدولی بعد از ظهر یک روز کوتاه پاییزی دیگر گرمائی از آن احساس نمی گشت . گاه گاهی باد می وزید و برگهائی ریخته در چمن ها ی پارک را به زیر پاهای عابران می کشاند و در زیر پاهای بی تفاوت آنها له می کردو صدائی فریادشان در فضائی پاییزی پارک می پیچید.
برگهای روی درختان نیز با تلنقر باد از شاخه ها جدا می گشت وبا پیچشی شاعرانه در زمین سرد آرام می یافت و منتظر عابری می شد که بی اعتنا در زیر پاهای آهنینش له شود. جز برگها ،رنگ چمن ها نیز تغییر کرده بود . درختان لختر به نظر می رسیدند . دیگر دکه بستنی فروش خالی از بچه هائی بود که تا چند هفته پیش جلوی پیشخوانش صف می کشیدند.
پارک نیز خلوتر از روزهای گرم تابستان بود. گاه گاهی عابرانی قدم زنان رد می شدندولی هیچ کدام میل نشستن در نیمکت هائی خالی والبته نم کشیده را نمی کردند.آدم ها با لباس های گرم و زمستانی خود با وقار و طمأنینه با دست های فرو کرده در جیب های گرم با یقه های تا نکرده ی پالتوهای خود نا مشخص این طرف و آنطرف می چرخیدندو منتظر غروب خورشید می شدند تا آن روز تکراری را نیز به سر برسانندو بعد از رسیدن به خانه های خود جلوی بخاری های گرم برای رسیدن به فردائی دیگر به خواب آرام و راحت فرو بروند.
ساعت درست پنج شده بود. مرد درحالی که هردو دستش را در جیب های پالتوی مشکی رنگش فرو کرده بود آرام و قدم زنان داخل پارک می شد. هیچگاه اسمش را ندانستم. هر روز این ساعت پیدایش می شد. درست ساعت پنج عصر . پاییز یا بهار برایش فرق نمی کرد .کوتاهی یا بلندی روزهانیز برای او تفاوت چندانی نداشت . درست ساعت پنج عصر از انتهای پارک وارد می شد.آزرام و قدم زنان.
مردی با قدی بلند و صورتی کشیده ،از وقتی دیده بودمش همیشه ر یشی مرتب و نچندان بلند به صورت داشت موهای تقریبا کشیده و سیاهش که از پشت تا شانه هایش ادامه یافته بود کاملا جلب توجه می کرد. با اینکه همیشه هنگام قدم زدن زمین را نگاه می کرد اما گاه گاهی که از ته پارک به نیمکت محبوبش نگاه می انداخت تا از خالی بودن آن اطمینان حاصل کند می شد چشم های کشیده و خمارش را دید . دیده گانی درشت و زیبا ،با اینکه دور تادور چشمهایش را سیاهی احاطه کرده بود اما باز مانع از جذابیت آنها نمی گشت. با همان یک نگاه کوتاه و گذرا به چشم های او می شد به راحتی اندوه را که در پشت آنها پنهان کرده بود را احساس کرد.
او همچنان قدم زنان در آن عصر دل انگیز پاییزی به نیمکت محبوبش در انتهای پارک نزدیک می گشت. نیمکتی تنها در آن گوشه خلوت پارک که همیشه خالی بود. انگار عابران پارک هم می دانستند که این نیمکت متعلق به اوست.با اینکه نیمکت همیشه خالی بود ولی او به محض ورود به پارک باز احتمال این را می داد که ممکن است کسی روی آن نشسته باشدو مرتب حین نزدیک شدن به آن سرش را بلند می کرد و به ته پارک نگاه می انداخت.
نیمکتی تنها در انتهای پارک،پشت نیمکت چنار بلندی بود که مانع از تابش آفتاب می گشت و همیشه سایه چنار روی آن آوار بود . شاید او به خاطر همان سایه جلب آن نیمکت گشته بود.
نشستن روی آن نیمکت محبوب و خیره ماندن به نقطه ای نامشخص در زمین تنها کاری بود که او همیشه در آن ساعات مشغول آن بود.اگر باد موهایش را گاه گاهی تکان نمی داد ساعتها از هیچ یک از اندام های بدنش کوچکترین حرکتی به چشم نمی خورد. تنها نفس نشانه زنده بودن او بود و قلبی که می تپید. هر عابری با یک نگاه گذرا و از زیر چشم که به او می انداخت فکر اینکه او در جایش خشک گشته است به ذهنش خطور می کرد ولی بی تفاوت از کنار او و نیمکت او می گذشت.
او آرام و با متانت تمام به نیمکت خود نزدیک می گشت. برگهای رنگین درختان از آسمان و از روی درختها ی بی حوصله و خسته زیر پاهای او قرار می گرفتند و او بی تفاوت مثل همه عابران پارک با له کردن آنها به مسیر خود ادامه می داد . تمام کارهای تکراری او را کاملا حفظ بودم. چند قدم مانده به نیمکت ،سیگارش را از جیب بغل کتش بیرون می آورد و بعد از روشن کردن آن چند پوکی که میزد به زیر پا می انداخت و با چند بار تکان دادن کفش روی آن سیگار را خاموش می کرد و روی نیمکت می نشست و به نقطه ای نامعین خیره می ماند.
او چند قدم مانده به نیمکت سیگارش را از بغل کتش بیرون آورد . کنار نیمکت ایستاده بود با کبریت سیگار را روشن کرد بعد از دو سه پوکی که زد سیگار را به زیر پا انداخت و با ساییدن کفش روی آن سیگار را خاموش کردو آرام در گوشه چپ نیمکت نشست مثل همیشه.هیچگاه ندیده بودم که در وسط نیمکت بنشیند .نمی دانم شاید با خالی گذاشتن قسمتی از نیمکت او انتظار آمدن کسی و نشستن را در کنار خود می کشید. ولی هیچگاه کسی تا آن روز در آن طرف خالی نیمکت او ننشسته بود. او دوباره سرش را پایین انداخت و چشم هایش را به نقطه ای نامشخص در زمین دوخت.دوباره او روی نیمکت خشک شدو در افکار پنهان خویش غرق گشت.افکاری را که هیچکس نمی توانست پی به آنها برد. غم های خاموشی که فقط در درون او آتش سوزناکی بر پا می ساخت.انگار در آن لحظات زمان برای او معنی و مفهومی نداشت. با اینکه مشخص بود که او آن نیمکت در آن گوشه پارک را دوست می داشت ولی در آن لحظات مکان نیز برای او یک چیز کاملا بی معنی و بی مفهومی بود.
عابران از کنار او رد می شدند بدون اینکه به او کوچکترین توجهی داشته باشند. بدون اینکه چند دقیقه ای حتی برای نگاه کردن هم که شده است در کنارش بیاستند و به او یک نگاه کوتاهی بیاندازند. در این دو سال حتی یک بار هم نشد که کسی در طرف خالی نیمکت او بنشیند. او تنها و مغموم تنها با افکار خویش آن ساعات پر تکرار را می گذراند. افکاری که نه لبخند را به چهره عبوس او می آورد و نه اشک را از گوشه چشم او جاری می ساخت.او تنها در خودش فرو می رفت.
آن مرد هنوز به نقطه ای از زمین خیره مانده بود. ناگهان برگی از شاخه درخت چنار بالای سرش با وزش بادی ملایم از آسمان درست به طرف او آمد. برگ در فضای سرد اطراف می چرخید و می چرخید. برگ زرد انگار از بهار امسال چنین لحظه ای را انتظار می کشید . شوقی راکه در برگ برای رسیدن به آن مرد ِتنهای روی نیمکت بود می شد از تعجیل او برای زود رسیدن فهمید. برگ چرخان چرخان آمد و همانند پری سبک در طرف خالی نیمکت آن مرد تنها و خاموش نشست . مرد برای لحظه ای چشم خود را از روی زمین برداشت و به برگی که در طرف خالی نیمکت او نشسته بود نگاهی انداخت. چشم هایش درخشید. خنده کوچکی در گوشه لبش نشست.برگ راذر دستانش گرفت و در لای انگشتان خویش چرخاند. رقص برگ را به تماشا نشسته بود برگ در لای انگشت های او همانند رقاصه ای می چرخید و او را به شوق می آورد.
از روی نیمکت بلند شد و به بالی سر خود نگاهی انداخت . چنار آخرین برگ خود را تقدیم او کرده بود . دیگر کاملا لخت گشته بود. او قدم زنان از نیمکت دور شد بدون آنکه دستهایش را در جیب گرم خود فرو کند .
ساعت پنچ فردای آن روز مثل همیشه دوباره منتظر او بودم ولی او آن روز نیامد. او نه تنها آن روز بلکه روزهای دیگر نیز نیامد. نیمکت ته پارک دوباره خالی گشته بود. همانند دو سال قبل . و من اکنون سالهاست که خیره در نیمکت او با حسرت دائما در خویش تکرار می کنم که چرا آن برگ زرد با آن رقص راهبانه خود در طرف خالی نیمکت من ننشست.....؟
عارف_ع
28/9
گریه شبانه.....
چنان گریم به وقت شب دل شب هم به درد آید
بنالم آنچنان از غم زمان صبحی دگر زاید
به باغ بی درخت من خزان هم ره نمی یابد
زمین هم قطعه خاکی به جان من نبخشاید
به دستم دامن رب را بگیرم تا که جان گیرد
به دور از هر چه غم جانم دمی آسوده آساید
در این دنیا که بر جانم به جزء ماتم رفیقی نیست
چرا از خالقم خواهم که عمرم را بیفزاید
چو خرمن بار شد بر من ، غبار بی کسی هایم
غریبم خانه من را ، چه کس خواهد بیاراید
هوای عاشقی را من دگر ا ز سر برون کردم
کدامین یار می خواهد به کوی تار من آید
در این دنیای تنهائی ، غم از من کس نمی کاهد
نمی دانم کنم پیدا ، رهائی را کجا باید
عارف_ع
26/6/84
افسوس..........
یک عمر دلم در پی عشق ، واژه صبر است
اما چه خیالی که جهان سایه ابر است
عمری ست که دل درپی یک مژده وصل است
بی روی رخش دیده گهم نرگس ابر است
از زلف سرم تار کشد دست زمانه
رنگش رخ یار ، علتش از خاطر صبر است
سوزان همه عمر در پی فردا نظرم بود
افسوس که فردا به تنم منزل قبر است
عارف_ع
4/3/84
گریه شبانه.....
چنان گریم به وقت شب دل شب هم به درد آید
بنالم آنچنان از غم زمان صبحی دگر زاید
به باغ بی درخت من خزان هم ره نمی یابد
زمین هم قطعه خاکی به جان من نبخشاید
به دستم دامن رب را بگیرم تا که جان گیرد
به دور از هر چه غم جانم دمی آسوده آساید
در این دنیا که بر جانم به جزء ماتم رفیقی نیست
چرا از خالقم خواهم که عمرم را بیفزاید
چو خرمن بار شد بر من ، غبار بی کسی هایم
غریبم خانه من را ، چه کس خواهد بیاراید
هوای عاشقی را من دگر ا ز سر برون کردم
کدامین یار می خواهد به کوی تار من آید
در این دنیای تنهائی ، غم از من کس نمی کاهد
نمی دانم کنم پیدا ، رهائی را کجا باید
عارف_ع
26/6/84
افسوس..........
یک عمر دلم در پی عشق ، واژه صبر است
اما چه خیالی که جهان سایه ابر است
عمری ست که دل درپی یک مژده وصل است
بی روی رخش دیده گهم نرگس ابر است
از زلف سرم تار کشد دست زمانه
رنگش رخ یار ، علتش از خاطر صبر است
سوزان همه عمر در پی فردا نظرم بود
افسوس که فردا به تنم منزل قبر است
عارف_ع
4/3/84
خواب دیدم.........
خواب دیدم
خواب یک شهر عجیب
همه کس باهم و هستند
غریب
خانه ای نیست در این وادی ترس
که در و پیکر آن
کمتر از قامت انسان باشد
بهر ببریدن هر دست حرام
نیست دیوار بلندی رویش
عاری از شیشه و خاری
باشد
در کلام همه مردم آن
با وجودی که تبسم دارند
صد دروغی ست نهان
در لغت نامه آنها راستی
واژه ای نیست
غریب است ،غریب
همه مکار و دغل باز و فریب
زاغ سهل است پنیر از کف گرگ
آنچنان با کلک از چنگ کشند
روبه هم
در سر حیرت ماند
مردم ساده این شهر عجیب
با خیانت شده مأنوس و عجین
هر کس هر شب به خیالی خوابد
یک کسی در نظر خام خودش
در پی باج کشیدن
ز کس است
یا کسی فکر دروغی ست سحر
به چه نحوی به کسی هدیه دهد
از خدا هم طلب آن دارد
که نهان ساز دروغش
باشد
یا کسی در همه شب فکر سر است
یا در اندیشه اندازه سر
و به دنبال کلاهی ست نهان
تا که آن را کند او قالب سر
یک کسی خواب حرامش باشد
بس که او فکر منالش باشد
دیده اش باز و چراغش
روشن
ننهد چشم به هم تا به سحر
صبح آسوده شود خواب رود
مال او وقت سحر باد رود
کوچه ها پر زگدایان نحیف
گنج هر حجره مکانی دارند
از خسیسان گذر کرده ز راه
طلب بخشش نانی دارند
وان چه حاصل ز زر اندوزان است لنگه کفشی ست و صد وصله بدان
چون که صد وصله علاجش نکند
چارقان را به گداها بخشند
تا نگویند به هم اهل گذر
کنده وک ریک به کفشش دارد
تاجران در پی افزونی مال
فقرا را به فلاکت بِکشند
خودشان مال به یغما ببرند
بروند تا بنشینند به ماه
کلبه ای دورتر از خاک زمین
روی مهتاب بسازند ز خاک
بنشینند،بخندندز فخر
.
.
.
در سکوت شب شهر می شنوم
کرده آواز بدانجا کوری
آه ای بی خبران گوش کنید
غم و انوه فراموش کنید
چاره رستن از این دهر فغان
کردن خویش در این چاه ،نهان
ظلمت چاه و نهان سازی خاک
همچو گوری است و از مرگ چه باک
بشتابید که این چاره گر است
ورنه بدبخت همان
خیره سر است
عابری می گذرد از دم چاه
ژنده پوشیست که انگار کر است
بلبلی در قفسش می خواند
مات مبهوت بدان می نگرم
او چه از خواندن آن می داند
و تکان می دهد از وجد سری
همره مرغ به تکرار کنان
نغمه را ورد زبان می سازد
گنگ و آوای حزین و ممتد
خواب این شهر غریب
چه تماشائی است.......!
شاعرش سنگ به کف در پی سگ
عاقلش خیره به لبهای سفیه
عاشقش راهزن کردنه ها
حاکمش.........
.
.
.
خواب این شهر عجیب
چه تماشائی است.......!
..............................
نظرات ()